محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
128
مجمع الانساب ( فارسى )
شناخت و الا كه امامى باشد مرشد را هرچه او گويد و فرمايد چون متابعت كند به حق رسد . و اين سخن مىگفت و بس . و قومى بسيار با خود كرد و گمراه گردانيد و از آن كه مردكى محيل بود و الا بنياد اين كار بر زهد و ورع و تقوى نهاد و قطعا گرد مناهى نگشت ، و نماز كردى و روزه داشتى و زكات دادى و در دين عجب راسخ بودى چنان كه به جهت خمر خوردن ، دو پسر خود را بكشت به حد شرعى كه بزد . اما سخن او همين بود كه يعنى متابعت امام ، مسلمانى است و امام از صلب حسين بن على بايد و گاه پيدا باشد و گاه پنهان ، امروز پنهان است هركس كه تابع او شد به خداى رسيد و بهشت يافت و هركس كه نشد گمراه و بىدين از دنيا برفت . و سى و پنج سال بر سر قلعهء الموت بنشست كه دوبار از سر قلعه به شيب نيامده بود و بىوضو ننشسته بود . تا او زنده بود كسى را زهره نبود كه شراب خوردى در آن ممالك ، و سلطان ملكشاه خيلى بكوشيد كه آن قلعه بگيرد عمرش وفا نكرد و وزيرش نظام الملك در قهر ايشان بسيار سعى كرد او را نيز كارد زدند و كار حسن بالا گرفت . روزى آن مرد كه در اصفهان شربت انتيموان پيش حسن آورده بود به قلعه آمد پيش او و چون كار او چنان بزرگ ديد عجب آمدش و آن سخن از ياد او رفته بود . حسن چون او را بديد گفت اكنون شربت مرا بايد خورد يا تو ؟ آن مرد خجل شد و حسن او را سه هزار دينار داد . و هر سال از مصر او را تشريفات آوردندى . و در سنهء ثمان و عشر و خمس مائه رنجور شد و آثار مرگ بيافت . نايبى داشت او را « بزرگ اميد » گفتندى - از نسب ديالمه بود - او را بخواند و خلافت به وى داد و هم در آن دو روز وصايا كرد و گفت همين طريقهء من مىسپريد تا وقتى كه امام پيدا گردد . بزرگ اميد الديلمى و بزرگ اميد مردى فاضل حكيم بود و هيچ نسبت خويشى با حسن نداشت و جملگى ملك ملاحده تا آخر عمر به فرزندان او بماند و ظاهر شرع را چنان كه حسن صباح ملعون رعايت مىكرد او نيز مىكرد . و در روزگار حسن ، سلطان سنجر بسيار بكوشيد كه ملاحده را براندازد ميسر نشد . و حسن روزى فداييان را فريفته بود و روح ايشان خريده تا فرصت يافته بودند و نيمشب بر بالين سلطان سنجر